X
تبلیغات
>textarea/< تنها تنها تنها


تنها تنها تنها

شعر و گیتار

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح


عشق را از فاطمه اموختم ، چشم بر دست کبودش دوختم ، دست او مشکل گشای عالم است ، روی او جای لبان خاتم است ، دست او صدها گره وا میکند ، دست او والله غوغا میکند 

♥ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 22:16 بـ ه دستانــ احمد ♥

نوبت من شد معلم گفت :فعل رفتن را صرف کن..
شروع کردم رفتم رفتی رفت.. و سکوتی سخت همه جارا پر کرد!
سردی احساسش فاصله را رو کرد آری رفت...
و من اکنون تنهایم شادی ام غارت شد
من شکستم در خود سهم من غربت شد..
من دچارش بودم بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش روی قلبم حک شد.. او رفت
اشک من جاری شد صرف فعل رفتن بین غمها گم شد..
و معلم آرام روی دفترم نوشت : تلخ ترین فعل جهان رفتن است...


♥ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 22:11 بـ ه دستانــ احمد ♥
روز مادر مبارک

♥ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 22:2 بـ ه دستانــ احمد ♥


دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ وانگشتان قلم

میزند با اشک خونین این رقم

گفت ای مجنون شیدا چیست این

مینویسی نامه بهر کیست این

کی به لوح ریگ باقی ماندش

تا کس دیگر پس از تو خواندش

گفت مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی میکنم

مینویسم نامش اول وز قفا

مینگارم نامه عشق و وفا

نیست جز نامی از او دست من

زان بلندی یافت قدر پست من

نا چشیده جرعه ای از جام او

عشق بازی میکنم با نام او

♥ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 17:15 بـ ه دستانــ احمد ♥


سلام به تمام دوستای عزیزم

امیدوارم خوب باشید

اگه این روزا یکم کم کارم آخه بد جوری دنبال کار هستم

برام فرق نمیکنه کجای دنیا باشه

اما فعلا نیست که نیست

برام دعا کنید

موفق باشید دوستای گلم

♥ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 23:31 بـ ه دستانــ احمد ♥


من زمین و آسمان نام تو هست

عاشقم بر رویت از روز الست

جان به من دادی تو از آن ابتدا

با همان چشم ترت با ابر هست

شب که شد ماه شب تارم شدی

ای تو از ماه مَهترم خالق پرست 

چون که صبح آید تو نورانی کنی

با همان خورشید خود با چشم مست

گر به دریایم نگاهی افکنی

خود به تو بازم شوم آبی یه دست

پس اگر با من یکی یکدل شوی

تو نخواهی دید شوم آفتاب پرست

در شبت یکرنگی و نازی عزیز

چون در رنگهای دیگر او ببست

ای خدا وصلم همی حاصل نما

چون که گشتم در دنی من خرد و خست

♥ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 11:55 بـ ه دستانــ احمد ♥

وقتی میفهمی دنیا ازت برگشته و دنیاتو از دست دادی خیلی اذیت می شی اما وقتی میبینی اونقدر دوستش داری که به خاطر اون که همه چیزت بوده حتی از خودش گذشتی و دیگه نباید داشته باشیش آتیش میگیری که چرا باید با تمام دوست داشتنت و عشقت ازش بگذری...............

!فقط به خاطر خودش!

♥ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 11:43 بـ ه دستانــ احمد ♥

دوستان عزیز نظر یادتون نره

♥ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 22:30 بـ ه دستانــ احمد ♥


تو را گویم تو ای دادار دلدار

شنو حرف من و درد گنه کار

به دنیایت بسی عاشق شدم من

یکی نه صد به آن فرد خدادار

چو گویی فاطمه نامش بگویم

که احسنت بر همی این آفریدگار

برایت گویم از احوال و روزش

همی صورت و سیرت ای نگه دار

به مویش مشک بستی دانه دانه

چه خوشبو کردی آن را ای بزرگوار

چو پایینتر ز مویش تو بیایی

کمان آرشی است ای هنردار

ز درینش چه گویم که زمانه

ببرده عقل و هوشم را چه بسیار

دماغش گو بسان آن قلم که

نوشت عشقش خداوندم به دیوار

چه گویم از لبان آتشینش

که با طعم عسل زد بر لبم نار

از آن ماه شب چهارده نویسم

نما داده همه اینها به انظار

اگر بوید خداوند گردن او

کند دنیای آخر پر ز عطار

ز آن قامت نویسم که ندارد

چه با ایمان چه بی دین چه گنه کار

از آن خلقش نگویم من کلامی

ندارد در زمینش هیچ دلدار

اگر خندد جهانی زنده گردد

چو گرید تیغی اندر این دل یار

خدایا عاشق عشقت بگردان

همی این فاطمه این احمد زار

♥ جمعه پانزدهم فروردین 1393 20:8 بـ ه دستانــ احمد ♥


سر به روی سینه ام بگذار با شور و حیا

تا شویم ما دور از جور و جفا

کن نظر بر قلب بس بی کینه ام

ای تو ای دنیای من اصل بقا

امشبی بربند چشم روی خدا

تا شود این تن به آغوشت رها

یکه باشیم از دورنگی ها جدا

با تو ای معشوقه ام ای با وفا

با گذشت عمر عاشقتر شویم

مثل عشاقان دشت کربلا

با تو دنیا آیم و با تو روم

سوی آن عرش کریم کبریا


بی رحمانه دوستت دارم....................

♥ جمعه پانزدهم فروردین 1393 19:49 بـ ه دستانــ احمد ♥

سلام دوستای گلم

ببخشید دیر شد ولی خوب.....

ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره

شوخی کردم

به هر حال عید قشنگتون مبارک سال خوبی داشته باشید

♥ سه شنبه پنجم فروردین 1393 18:58 بـ ه دستانــ احمد ♥

بچه ها کجایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا خبری ازتون نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من منتظر نظراتون هستم


♥ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 16:9 بـ ه دستانــ احمد ♥


صدایم می زنی از دور ای پروانه ام امشب

و من در این سرای دور از جسم توام امشب

تو ماهی گشتی اندر شب ، همی نوری در این ظلمت

برای بودنم با این دلایل زنده ام امشب

اگر کردم برایت تب برایت در همین فرصت

تو گشتی در همین لحظه چو درد و چاره ام امشب

چرا چرخت نمی چرخت تو ای گردون ناگردون

بله شاید در این دنیا منم که مرده ام امشب

زدم تیغی به این دستم همی سیلی به این صورت

که از این خواب و این رویا پرم دردانه ام امشب

نمی گویم که مستی تو به دست جام الستی تو

همی خواهم که تو عشقم شوی مستانه ام امشب

خدای من خدای من خدای بی صدای من

از این لحظه ز تو خواهم کنی دیوانه ام امشب

تو ای احمد هوایی شو ز این عالم رهایی شو

اگر دیدی خدایت شد بکن شکرانه ام امشب

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 21:21 بـ ه دستانــ احمد ♥

صدایم میکند... صدایم میکند از دور یک چادر نشین امشب و من لبریز پروازم. به سمت او همین امشب...

کجایی ابر بارانی؟ کجایی آشنا با زخم؟ که زخم شعله میگیرد شراره ی آتشین امشب...

برای جست و جویت ای تمام اعتبار ایل ، مروری میکنم بر خاطرات اسب و زین امشب...

به آرامی به سمت عشق می آیی ومن یک دشت به پاییت میفشانم لاله و دنبق و یاسمن امشب...

به یاد هی هی چوپان میان دشت و گلزار ، لچگ در باد میخواند به آوازی حزین امشب....

غرور شرقی ایلم میان همهمه گم شد دوباری مینهی  آیا به پشت اسب زین امشب...

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:59 بـ ه دستانــ احمد ♥


تو را دیدم که دنیایت نخی هست

تمام پیکرت اندر کفی هست

چو نابینی تن زیبای او را

بگویی روز من همچون شبی هست

به عشق بازی شماها شهره هستید

چو با هر بوسه ات او را تبی هست

تبی سوزان چو آتش در جهنم

همه دودش غمی بر عالمی هست

به ظاهر جان دهد سوزد به پایت

ولی گیرد دو دنیایت همی هست

چو گیری سی ز ماه گارش ز روزگار

پذیری این سخن یار بدی هست

بکن ترک نام و ننگش اندر این دون

از آن بدتر حقارت در دنی هست

زنم بوسه لب یار شفیقم

که او سالار حوران و پری هست

منم احمد کنم حمدت خدایم

که این حمد و ثنا عشقی غنی هست

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:48 بـ ه دستانــ احمد ♥


دگر یاری ندارم اندر این دهر

همه روز خوشم پیشم شده زهر

امیدم بود کنم دنیا به نامش

به کل ریز و درشت با خشکی و بحر

نمیدانم چرا با من چنین کرد

مگر من نا بدم پیشش چو یک شهر

برای کردن خدمت برایش

بکردم جان خود یکجا به او مهر

به این دنیای من او زندگی داد

گرفت او زندگیم را به یک قهر

رگ عشقم به یک تیغی برید او

به رگ خونم بشد جاری چو یک نهر

خدایا عاشقان یاری نمایا

چو کردی این زمین و آسمان سَحر

به دل احمد ز او چیزی مگیری

چو با تو کرده او دنیای خود بهر

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:39 بـ ه دستانــ احمد ♥


ز دوری تاب من اینجا تمام است

به دست خودکار من کرده رها شصت

گرفته ظلمتی این دیدگانم

توانم کم شده کمتر ز یک مست

خی سردی نشسته بر جبینم

نفس دیگر نمانده اندر این هست

شده دستم چه گلگون اندر این دون

چه راحت خون من یکجا برون جست

زدم تیغی به این رگ تا که گویم

تو جسمم عاملی بر دوریم، پست

رها بوده همی روحم از اول

بدین لحظه که از چنگال تو رست

خدایا پس چرا اینجا چنین است

چرا آتش چرا آهن مذاب است؟

تو ای احمد چه کردی با دو دنیا

بدان افکار بد با تیغ در دست

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:30 بـ ه دستانــ احمد ♥


آمده پایان دگر این خدمتم

گشته پایان خدمت سربازی ام

یادم آید روز اول آن حراس

از جداییم ز تو ای مونسم

غصه هایم در فراقت نازنین

قطره قطره اشکت از دوری گلم

شد سرآغازش پس از حق نام تو

گشته پایانش جدایی سنبلم

روز و شب با تو چه زیبا می گذشت

بی تو اما شد کمر خم زیر غم

می ندارد این دقایق لذتی

چونکه از بین رفت هدفها در برم

دیگر آن مرگ هم نمی آید به بر

تا کَنَد این بار غم از شانه ام

شاید این راه است که رگ تیغی زنم

چون گذشته دیگر این آب از سرم

در همین فکرم رسید بر من ندا

احمدا خوش آمدی ای بنده ام

♥ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 21:39 بـ ه دستانــ احمد ♥


امشب بزد آتش تنم

یاد نگاه اولم

آن روز که گشتم عاشقت

ای یار چون بال و پرم

کردم خراب و بس حزین

دیدار رویت آن شبم

گفتم که این است نیمه ام

ای نیمه ی گم گشته ام

آنکس که دادار آفرید

تا او شود در منزلم

اینطور بشد نزدم شدی

یک سال تو در روح و دلم

صبح تا شب و شب تا سحر

تنها تو بودی دم به دم

اما گرفتندت ز من

تا من شوم ویران چو بم

جانم به لبهایم رسید

اما ندیدند ای گلم

هر در زدم آن بسته بود

خشکیده بود دیگر لبم

با این که تو شیرین بدی

این تلخ را نوشیده ام

((گفتم فراموشت کنم

شاید روی از خاطرم


شاید ندارد بعد از این

باید فراموشت کنم))

با قلب خود باور بکن

این بیت من معشوقه ام

دوستت بداشت آن احمدت

نگذاشته اند ای خوشگلم

♥ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 21:26 بـ ه دستانــ احمد ♥

بچه ها یه دکلمه از علیرضا آذر گذاشتم براتون خیلی جالبه

حتما دانلودش کنید

بخدا قشنگه




دانلود

♥ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 13:37 بـ ه دستانــ احمد ♥


به اخرخط رسیده بودم بایدبهش ثابت میکردم

که دوستش دارم خیلی عصبانی بودم گفت
اگه دوستم داری رگتوبزن!!!!گفتم مرگ دست
خداست گفت دیدی دوستم نداری!!!!خیلی
بهم برخوردتیغوبرداشتمورگموزدم وقتی تو
اغوش گرمش داشتم جون میدادم اروم
گفت دیدی دوستم نداری اگه دوستم
داشتی چراتنهام گذاشتی؟؟؟؟؟؟

♥ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 13:21 بـ ه دستانــ احمد ♥

زبانم الکن است از دوری تو

از آن مردانگی مغروری تو

برای با تو بودن حین مستی

از آن گفتار خشک و زوری تو

بگویم از شبان خوش کنارت

از آن دائم نماز سوری تو

نویسم از لبان سرخ و شیرین

از آن پاکی و بس پر شوری تو

چه گویم، این جهان گشته گلستان

از آن روشن دلی پر نوری تو

شدم دیوانه ای در این زمانه

از آن اندام چونان حوری تو

چه نوشی می دهد نیشت عزیزا

از آن زن بودن و زنبوری تو

ببین احمد همی گشته خرابت

از آن خوش بویی و آن بوری تو

♥ شنبه هفدهم اسفند 1392 21:9 بـ ه دستانــ احمد ♥

اینم کتاب خودمه که با تمام وجودم در سال 87 نوشتمش

یک داستان کوتاه هست

امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد


♥ شنبه هفدهم اسفند 1392 20:52 بـ ه دستانــ احمد ♥

تمام شعر من ببوده برایت           

     برای آن دوتا چشم سیاهت

برای روز تنگ یا در که مستی    

        سرودم من چه ها اندر فراقت

ولی اینک شنو این درد دل را         

   که در دنیای من گشته حکایت

نمی گفتم کلامی خارج از صدق    

      به خانه من بدم مرد صداقت

همه گفتند تو صادق باشی احمد 

     چو نشنیدیم ز تو ناحق روایت

یکی دیگر بگفت دلسوز مایی     

     قسم بر رب که دیدیم در مرامت

ز آن یک من شنیدم کین چنین  

       نبوده هجو و بی فکر یک کلامت

بگفتم حمدا بنگر به تاریخ         

     که در این سن خدایی بوده راهت

نمی دانم زدم چشم یا پریدم      

      ز خوابی که به بهمن شد نهایت

به ناگه من شدم کذاب ستمکار      

      همی جلاد و آدمکش کثافت

شروع شد کل فحش و ناسزاها  

   که عاشق گشته ای ای بی لیاقت

چو این بشنیدم از جا من پریدم         

      بدیدم پر شده دورم حسادت

بپرسیدم حسادت تو تک هستی؟ 

   ز پشتم گفت منم هستم، خیانت

چو این دو با همش دیدم بگفتم          

برو عشقم تو دور شو از نجاست

رها کردم دل و شیرین خود را          

        که ناگیرد تنش بر این حرارت

تو هم عشقم نگیر آن خاطرت تنگ 

       چو دادم این ددان دست خدایت

ببخشا احمدت ای مونس من        

       که من کردم بدی و بس جفایت


♥ شنبه هفدهم اسفند 1392 20:36 بـ ه دستانــ احمد ♥

عاشقانی را بدیدم که لبی تر می کنند

از برای عشق و بازی رخت تن در می کنند


مطربان را هم بدیدم از سر شب تا سحر

گوش عالم با صدای تار خود کر می کنند

کودکان را گر ببینی در میان خواب ناز

عشق رب را بی کلام بر قلب تو بر می کنند

جمله اینهایی که گفتم پاک و صاف و صادقند

چون نه آدم می فریبند و کسی خر می کنند

گر تو را گوشی بدهکار است بدین ابیات من

از ددانی من بگویم که کلاه سر می کنند

((واعضان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند))

کل مردم را فریبند و بگیرند مال ما

گر ز حق حرفی بگوییم عمرمان سر می کنند

احمدا خاموش تو باش در این دو روز زندگی

چون در این بازی تو را چون آن کلاغ پر می کنند

♥ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 20:21 بـ ه دستانــ احمد ♥

چقدر فاصله اینجاست بین آدمها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمیسوزد
واو هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی بخاطر پروانه ها نمیمیرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها
واز صدای شکستن کسی نمیشکند
چقدر سردی و غوغاست بین آدمها
میان کوچه دلها فقط زمستان است
هجوم ممتد سرماست بین آدمها
زمهربانی دلها دگرسراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدمها
کسی به نیت دلها دعا نمیخواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها
وحال آینه را هیچ کس نمیپرسد
همیشه غرق مداراست بین آدمها
غریب گشتن احساس درد سنگینیست
وزندگی چه غم افزاست بین آدمها
مگرکه کلبه دلها چقدر جادارد
چقدرراز و معماست بین آدمها
سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند
سکوت،گرم تماشاست بین آدمها

♥ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 19:34 بـ ه دستانــ احمد ♥
سلام ایلیا جان لطفأ شماره موبایلتوبرام تو نظرات خصوصی بذار؛مرسی
♥ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 17:50 بـ ه دستانــ احمد ♥
برای خریدن عشق هر کسی هر چه داشت داد، دیوانه هیچ نداشت و گریست گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید، اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است و قیمت اشک عشق
♥ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 11:59 بـ ه دستانــ احمد ♥
بسم الله الرحمن الرحیم

ساعت 10 صبح دکتر به همراه مامور آشپز خانه وارد اتاق بیماران می شود.
ده تخت هم داخل اتاق است،
دکتر می گوید: "به این چلو کباب بدهید با کره، به تخت کناری غذا ندهید،
به او سوپ بدهید، به این شیر بدهید، به او کته ی بی نمک بدهید، به این آش بدهید، دیگری نان و کباب."
مریض ها همه یک جور به دکتر نگاه می کنند.
حتی به کسی هم که می گوید غذا ندهید، او می فهمد که امروز عمل جراحی دارد و نباید غذا بخورد، چون می فهمد و می شناسد که دکتر خیرش را می خواهد، اعتراض
نمی کند.
حالا اگر بلند شود و بگوید که چرا به آن مریض چلوکباب بدهند و به من ندهند، دکتر می فهمد که این شخص روانی است.

خداوند تبارک و تعالی فرمود: اگر بنده بداند من خدای او هستم و هرچه صلاح اوست به او می دهم، در دلش از من ناراضی نمی شود. در حدیث است که "انتم کالمرضی و ربّ العالمین کالطبیب." ما همه مانند مریض هستیم و خدا مانند طبیب.

ما هم اگر به خدا بگوییم: خدایا، چرا به فلانی خانه ی دوهزار متری دادی و به من ندادی؟ ما هم روانی هستیم. ما هم قضا و قدر الهی را نشناختیم و نفهمیدیم،
باید بفهمیم. همان طور که مریض می فهمد و به دکتر اعتراض نمی کند، ما هم به
خدا نباید اعتراض کنیم و هرچه به ما می دهد راضی باشیم.
دردهایت را دورت نچین که دیوارشوند،
زیرپایت بچین که پله شوند…
هیچوقت نگران فردایت نباش،
خدای دیروز و امروزت،فرداهم هست…
ما اولين دفعه است که تجربه بندگي داريم ولى اوقرنهاست که خداست…
فرداهایت قشنگ…
♥ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 11:58 بـ ه دستانــ احمد ♥
هر که آید گوید:

گریه کن، تسکین است


گریه آرام دل غمگین است



چند سالی است که من می گریم

در پی تسکینم



ولی ای کاش کسی می دانست

چند دریا

بین ما فاصله است


من و آرام دل غمگینم
♥ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 11:56 بـ ه دستانــ احمد ♥


طراح : صـ♥ـدفــ