X
تبلیغات
>textarea/< تنها تنها تنها


تنها تنها تنها

شعر و گیتار

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح


شبهای ِ من اینجوری صبح میشه عکساتو میچکم روی ِ تختم

اصلا مهم نیست چی میگن مردم

با خاطراتت خیلی خوشبختم

شبهای ِ من اینجوری صبح میشه با شک و لبخند و در و دیوار

آهنگی که دوست داشتی رو تکرار

سیگار و هی سیگارو هی سیگار

شبهای ِ من اینجوری صبح میشه با شک و لبخند و در و دیوار

آهنگی که دوست داشتی رو تکرار

سیگار و هی سیگارو هی سیگار


عکساتو میچینم روی ِ تختم هی با خودم حرف میزنم ازتو

تو بعضی عکسها عاشقت میشم

تو بعضیا دل میکنم از تو

یخ میکنه دستام یه وقتایی.بعضی شبا آغوشم آتیش ِ

من با لباست قصه ها دارم

شبهای ِ من اینجوری صبح میشه

شبهای ِ من اینجوری صبح میشه با شک و لبخند و در و دیوار

آهنگی که دوست داشتی رو تکرار

سیگار و هی سیگارو هی سیگار

شبهای ِ من اینجوری صبح میشه با شک و لبخند و در و دیوار

آهنگی که دوست داشتی رو تکرار

سیگار و هی سیگارو هی سیگار

♥ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 13:39 بـ ه دستانــ احمد ♥

از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری
دیوانه خندید و گفت: " عشقم " را...
گفتند : " عشقت " کیست ؟؟ گفت : " عشق? " ندارم !!
خندیدند و گفتند : برای "عشقت " حاضری چه کارها کنی ....؟
گفت : مانند عاقلان نمیشوم، نامردی نمی کنم... ، خیانت
نمیکنم ...
دور نمیزنم .... وعده سر خرمن نمیدهم... دروغ
نمیگویم..خیانت نمیکنم ....
و دوستش خواهم داشت، تنهایش نمیگذارم، میپرستمش...
بی وفایی نمیکنم، با او مهربان خواهم بود...
برایش فداکاری خواهم کرد...ناراحت و نگرانش
نمیکنم ... غمخوارش میشوم...
گفتند : ولی اگر تنهایت گذاشت ... ، اگر دوستت نداشت .. ،
اگر نامردی کرد ، اگر بی وفا بود.. اگر تَرکَت کرد چه... ؟
اشک بر چشمانش حلقه زد و گفت : اگر اینگونه نبود که من
" دیـــــــــــوانـــــــــه " نمیشدم...

♥ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 11:31 بـ ه دستانــ احمد ♥

ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ....
ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ''ﮔﻞ '' ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ !!!

ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ !
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ
ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ....

ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ
ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ !
ﺩﺳﺘﺸﻮﺑﺎﺯﮐﺮﺩ
'' ﭘﻮﭺ '' ﺑﻮﺩ !!
ﺍﺷﮑﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ !

ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﻤﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩ ...

♥ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 11:29 بـ ه دستانــ احمد ♥

!کاش بودنی نبود و همه نابود بود!
!یا نابودی نبود و همه بود بود!
چه سخت است در نابودان بود بودن.........
و در بودها نابود بودن.........

♥ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 11:21 بـ ه دستانــ احمد ♥

روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو..

شکل کدوم حقیقته چهره بی نقاب تو..

 

استاد میگوید اگر چیزی واقعی باشد به صرف واقعی بودنش زیبا است.اما رسیدن به حقیقت شجاعت میخواهد.کدام یک از ما شجاعت رو به رو شدن با آنچه که در زرورق دروغها پیچیده ایم را دارد؟

من دروغم..سراپا دروغم

آرایش بر چهره ام..لبخند بر لبم ...نگاه بر زمین دوخته ام..همه اینها دروغ است..

 

 

*********************

هر برگی که می جنبد.هر سایه ای که از جلوی چشمانم میگذرد به گمانم که توهستی..

هر پرنده ای که از شاخه ای می پرد گمان میبرم پیغام آور چیزی متفاوت است.چیزی متفاوت از این تکرار غمگینانه که نامش رازندگی گذاشته ایم..

 

من هنوز و هر روز منتظر دیدار افق روشن هستم..افقی که میدانم شاید تا دیر زمانی پس از آنکه من این خاک دلتنگ را ترک گفتم نخواهد آمد..اما روزی خواهد آمد که کسی غم تنهایی نخواهد داشت..روزی خواهد بود که کسی با حسرت به لبخند دیگران نگاه نکند....

من اینجا نشستم دلتنگ و عاشقانه های احمقانه مینویسم..شاید هم احمقانه های عاشقانه..برای عشقی بدون هدف!!!!ابرخی میخوانند بدون هیچ اندیشه ای.برخی با ریشخندی که اینهم یکی دیگر از هزاران وبلاگ مزخرف عاشقانه..برخی با ردی از تفاهم..برخی میدانند که هیچ دو نفری مثل هم نیستند و هر کس حق دارد احمقانه های عاشقانه بنویسید..شاید برای دل خودش...اصلا مگر فرقی هم میکند؟؟؟

 

چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه عاشق و خرسند...

شبو با رنج تنهایی من سر کن.شاید فردا روز عاشق شدن باشه....

برادر جان نمیدونی چه غمگینم...

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم...

نمیدونی چه سخته در به در بودن..مثه طوفان همیشه در سفر بودن...

♥ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 10:58 بـ ه دستانــ احمد ♥
تنهایی ریشه تمامی گناهان و دردهاست.
چوپان را تنهایی دروغگو کرد!

♥ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 10:47 بـ ه دستانــ احمد ♥
وقتی با من می جنگی بیشتر احساس می کنم هستی.
بیشتر بودنت را لمس می کنم.
وقتی روی من خنج می زنی بیشتر دردی را که به من منتقل می کنی حس می کنم.
من همیشه تو را اینگونه می بینم.
دندان نشانم می دهی.
ناخون هایت را هیچ وقت کوتاه نمی کنی.
بارها گفته ای می خواهی چشم های مرا با این ناخن ها در اوری.
می دانم یک روز این کار را خواهی کرد.
وقتی اینگونه می جنگی حس می کنم برایت مهم هستم.
دارم ازت انرژی می گیرم.
من تو را خسته می کنم.
تقلا می کنی و باز من خوشحال می شوم که حرص می خوری.
راستی چرا اینقدر بی معرفت شده ای؟
چشم های من همیشه در خود رازهایی داشتند که تو ان ها را ندیدی .
همیشه می گفتی: چشم هایت دروغگو هستند.
نمی دانم چون حقیقت را نمی دیدی مرا به دروغ متهم می کردی؟
تو همیشه از من فرار می کنی.
چون من تو را در خودم جا داده ام.
مثل هزاران سال پیش

************

یادت باشد عنوان یک اعتراف نیست

♥ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 10:42 بـ ه دستانــ احمد ♥

شرافتمندانه زیستن یعنی خوردن چوب صداقت

به جای بلعیدن نان رذالت

♥ سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 10:18 بـ ه دستانــ احمد ♥

عشق را از فاطمه اموختم ، چشم بر دست کبودش دوختم ، دست او مشکل گشای عالم است ، روی او جای لبان خاتم است ، دست او صدها گره وا میکند ، دست او والله غوغا میکند 

♥ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 22:16 بـ ه دستانــ احمد ♥

نوبت من شد معلم گفت :فعل رفتن را صرف کن..
شروع کردم رفتم رفتی رفت.. و سکوتی سخت همه جارا پر کرد!
سردی احساسش فاصله را رو کرد آری رفت...
و من اکنون تنهایم شادی ام غارت شد
من شکستم در خود سهم من غربت شد..
من دچارش بودم بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش روی قلبم حک شد.. او رفت
اشک من جاری شد صرف فعل رفتن بین غمها گم شد..
و معلم آرام روی دفترم نوشت : تلخ ترین فعل جهان رفتن است...


♥ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 22:11 بـ ه دستانــ احمد ♥
روز مادر مبارک

♥ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 22:2 بـ ه دستانــ احمد ♥


دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

کرده صفحه ریگ وانگشتان قلم

میزند با اشک خونین این رقم

گفت ای مجنون شیدا چیست این

مینویسی نامه بهر کیست این

کی به لوح ریگ باقی ماندش

تا کس دیگر پس از تو خواندش

گفت مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی میکنم

مینویسم نامش اول وز قفا

مینگارم نامه عشق و وفا

نیست جز نامی از او دست من

زان بلندی یافت قدر پست من

نا چشیده جرعه ای از جام او

عشق بازی میکنم با نام او

♥ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 17:15 بـ ه دستانــ احمد ♥


سلام به تمام دوستای عزیزم

امیدوارم خوب باشید

اگه این روزا یکم کم کارم آخه بد جوری دنبال کار هستم

برام فرق نمیکنه کجای دنیا باشه

اما فعلا نیست که نیست

برام دعا کنید

موفق باشید دوستای گلم

♥ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 23:31 بـ ه دستانــ احمد ♥


من زمین و آسمان نام تو هست

عاشقم بر رویت از روز الست

جان به من دادی تو از آن ابتدا

با همان چشم ترت با ابر هست

شب که شد ماه شب تارم شدی

ای تو از ماه مَهترم خالق پرست 

چون که صبح آید تو نورانی کنی

با همان خورشید خود با چشم مست

گر به دریایم نگاهی افکنی

خود به تو بازم شوم آبی یه دست

پس اگر با من یکی یکدل شوی

تو نخواهی دید شوم آفتاب پرست

در شبت یکرنگی و نازی عزیز

چون در رنگهای دیگر او ببست

ای خدا وصلم همی حاصل نما

چون که گشتم در دنی من خرد و خست

♥ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 11:55 بـ ه دستانــ احمد ♥

وقتی میفهمی دنیا ازت برگشته و دنیاتو از دست دادی خیلی اذیت می شی اما وقتی میبینی اونقدر دوستش داری که به خاطر اون که همه چیزت بوده حتی از خودش گذشتی و دیگه نباید داشته باشیش آتیش میگیری که چرا باید با تمام دوست داشتنت و عشقت ازش بگذری...............

!فقط به خاطر خودش!

♥ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 11:43 بـ ه دستانــ احمد ♥

دوستان عزیز نظر یادتون نره

♥ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 22:30 بـ ه دستانــ احمد ♥


تو را گویم تو ای دادار دلدار

شنو حرف من و درد گنه کار

به دنیایت بسی عاشق شدم من

یکی نه صد به آن فرد خدادار

چو گویی فاطمه نامش بگویم

که احسنت بر همی این آفریدگار

برایت گویم از احوال و روزش

همی صورت و سیرت ای نگه دار

به مویش مشک بستی دانه دانه

چه خوشبو کردی آن را ای بزرگوار

چو پایینتر ز مویش تو بیایی

کمان آرشی است ای هنردار

ز درینش چه گویم که زمانه

ببرده عقل و هوشم را چه بسیار

دماغش گو بسان آن قلم که

نوشت عشقش خداوندم به دیوار

چه گویم از لبان آتشینش

که با طعم عسل زد بر لبم نار

از آن ماه شب چهارده نویسم

نما داده همه اینها به انظار

اگر بوید خداوند گردن او

کند دنیای آخر پر ز عطار

ز آن قامت نویسم که ندارد

چه با ایمان چه بی دین چه گنه کار

از آن خلقش نگویم من کلامی

ندارد در زمینش هیچ دلدار

اگر خندد جهانی زنده گردد

چو گرید تیغی اندر این دل یار

خدایا عاشق عشقت بگردان

همی این فاطمه این احمد زار

♥ جمعه پانزدهم فروردین 1393 20:8 بـ ه دستانــ احمد ♥


سر به روی سینه ام بگذار با شور و حیا

تا شویم ما دور از جور و جفا

کن نظر بر قلب بس بی کینه ام

ای تو ای دنیای من اصل بقا

امشبی بربند چشم روی خدا

تا شود این تن به آغوشت رها

یکه باشیم از دورنگی ها جدا

با تو ای معشوقه ام ای با وفا

با گذشت عمر عاشقتر شویم

مثل عشاقان دشت کربلا

با تو دنیا آیم و با تو روم

سوی آن عرش کریم کبریا


بی رحمانه دوستت دارم....................

♥ جمعه پانزدهم فروردین 1393 19:49 بـ ه دستانــ احمد ♥

سلام دوستای گلم

ببخشید دیر شد ولی خوب.....

ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره

شوخی کردم

به هر حال عید قشنگتون مبارک سال خوبی داشته باشید

♥ سه شنبه پنجم فروردین 1393 18:58 بـ ه دستانــ احمد ♥

بچه ها کجایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا خبری ازتون نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من منتظر نظراتون هستم


♥ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 16:9 بـ ه دستانــ احمد ♥


صدایم می زنی از دور ای پروانه ام امشب

و من در این سرای دور از جسم توام امشب

تو ماهی گشتی اندر شب ، همی نوری در این ظلمت

برای بودنم با این دلایل زنده ام امشب

اگر کردم برایت تب برایت در همین فرصت

تو گشتی در همین لحظه چو درد و چاره ام امشب

چرا چرخت نمی چرخت تو ای گردون ناگردون

بله شاید در این دنیا منم که مرده ام امشب

زدم تیغی به این دستم همی سیلی به این صورت

که از این خواب و این رویا پرم دردانه ام امشب

نمی گویم که مستی تو به دست جام الستی تو

همی خواهم که تو عشقم شوی مستانه ام امشب

خدای من خدای من خدای بی صدای من

از این لحظه ز تو خواهم کنی دیوانه ام امشب

تو ای احمد هوایی شو ز این عالم رهایی شو

اگر دیدی خدایت شد بکن شکرانه ام امشب

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 21:21 بـ ه دستانــ احمد ♥

صدایم میکند... صدایم میکند از دور یک چادر نشین امشب و من لبریز پروازم. به سمت او همین امشب...

کجایی ابر بارانی؟ کجایی آشنا با زخم؟ که زخم شعله میگیرد شراره ی آتشین امشب...

برای جست و جویت ای تمام اعتبار ایل ، مروری میکنم بر خاطرات اسب و زین امشب...

به آرامی به سمت عشق می آیی ومن یک دشت به پاییت میفشانم لاله و دنبق و یاسمن امشب...

به یاد هی هی چوپان میان دشت و گلزار ، لچگ در باد میخواند به آوازی حزین امشب....

غرور شرقی ایلم میان همهمه گم شد دوباری مینهی  آیا به پشت اسب زین امشب...

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:59 بـ ه دستانــ احمد ♥


تو را دیدم که دنیایت نخی هست

تمام پیکرت اندر کفی هست

چو نابینی تن زیبای او را

بگویی روز من همچون شبی هست

به عشق بازی شماها شهره هستید

چو با هر بوسه ات او را تبی هست

تبی سوزان چو آتش در جهنم

همه دودش غمی بر عالمی هست

به ظاهر جان دهد سوزد به پایت

ولی گیرد دو دنیایت همی هست

چو گیری سی ز ماه گارش ز روزگار

پذیری این سخن یار بدی هست

بکن ترک نام و ننگش اندر این دون

از آن بدتر حقارت در دنی هست

زنم بوسه لب یار شفیقم

که او سالار حوران و پری هست

منم احمد کنم حمدت خدایم

که این حمد و ثنا عشقی غنی هست

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:48 بـ ه دستانــ احمد ♥


دگر یاری ندارم اندر این دهر

همه روز خوشم پیشم شده زهر

امیدم بود کنم دنیا به نامش

به کل ریز و درشت با خشکی و بحر

نمیدانم چرا با من چنین کرد

مگر من نا بدم پیشش چو یک شهر

برای کردن خدمت برایش

بکردم جان خود یکجا به او مهر

به این دنیای من او زندگی داد

گرفت او زندگیم را به یک قهر

رگ عشقم به یک تیغی برید او

به رگ خونم بشد جاری چو یک نهر

خدایا عاشقان یاری نمایا

چو کردی این زمین و آسمان سَحر

به دل احمد ز او چیزی مگیری

چو با تو کرده او دنیای خود بهر

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:39 بـ ه دستانــ احمد ♥


ز دوری تاب من اینجا تمام است

به دست خودکار من کرده رها شصت

گرفته ظلمتی این دیدگانم

توانم کم شده کمتر ز یک مست

خی سردی نشسته بر جبینم

نفس دیگر نمانده اندر این هست

شده دستم چه گلگون اندر این دون

چه راحت خون من یکجا برون جست

زدم تیغی به این رگ تا که گویم

تو جسمم عاملی بر دوریم، پست

رها بوده همی روحم از اول

بدین لحظه که از چنگال تو رست

خدایا پس چرا اینجا چنین است

چرا آتش چرا آهن مذاب است؟

تو ای احمد چه کردی با دو دنیا

بدان افکار بد با تیغ در دست

♥ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 20:30 بـ ه دستانــ احمد ♥


آمده پایان دگر این خدمتم

گشته پایان خدمت سربازی ام

یادم آید روز اول آن حراس

از جداییم ز تو ای مونسم

غصه هایم در فراقت نازنین

قطره قطره اشکت از دوری گلم

شد سرآغازش پس از حق نام تو

گشته پایانش جدایی سنبلم

روز و شب با تو چه زیبا می گذشت

بی تو اما شد کمر خم زیر غم

می ندارد این دقایق لذتی

چونکه از بین رفت هدفها در برم

دیگر آن مرگ هم نمی آید به بر

تا کَنَد این بار غم از شانه ام

شاید این راه است که رگ تیغی زنم

چون گذشته دیگر این آب از سرم

در همین فکرم رسید بر من ندا

احمدا خوش آمدی ای بنده ام

♥ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 21:39 بـ ه دستانــ احمد ♥


امشب بزد آتش تنم

یاد نگاه اولم

آن روز که گشتم عاشقت

ای یار چون بال و پرم

کردم خراب و بس حزین

دیدار رویت آن شبم

گفتم که این است نیمه ام

ای نیمه ی گم گشته ام

آنکس که دادار آفرید

تا او شود در منزلم

اینطور بشد نزدم شدی

یک سال تو در روح و دلم

صبح تا شب و شب تا سحر

تنها تو بودی دم به دم

اما گرفتندت ز من

تا من شوم ویران چو بم

جانم به لبهایم رسید

اما ندیدند ای گلم

هر در زدم آن بسته بود

خشکیده بود دیگر لبم

با این که تو شیرین بدی

این تلخ را نوشیده ام

((گفتم فراموشت کنم

شاید روی از خاطرم


شاید ندارد بعد از این

باید فراموشت کنم))

با قلب خود باور بکن

این بیت من معشوقه ام

دوستت بداشت آن احمدت

نگذاشته اند ای خوشگلم

♥ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 21:26 بـ ه دستانــ احمد ♥

بچه ها یه دکلمه از علیرضا آذر گذاشتم براتون خیلی جالبه

حتما دانلودش کنید

بخدا قشنگه




دانلود

♥ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 13:37 بـ ه دستانــ احمد ♥


به اخرخط رسیده بودم بایدبهش ثابت میکردم

که دوستش دارم خیلی عصبانی بودم گفت
اگه دوستم داری رگتوبزن!!!!گفتم مرگ دست
خداست گفت دیدی دوستم نداری!!!!خیلی
بهم برخوردتیغوبرداشتمورگموزدم وقتی تو
اغوش گرمش داشتم جون میدادم اروم
گفت دیدی دوستم نداری اگه دوستم
داشتی چراتنهام گذاشتی؟؟؟؟؟؟

♥ یکشنبه هجدهم اسفند 1392 13:21 بـ ه دستانــ احمد ♥

زبانم الکن است از دوری تو

از آن مردانگی مغروری تو

برای با تو بودن حین مستی

از آن گفتار خشک و زوری تو

بگویم از شبان خوش کنارت

از آن دائم نماز سوری تو

نویسم از لبان سرخ و شیرین

از آن پاکی و بس پر شوری تو

چه گویم، این جهان گشته گلستان

از آن روشن دلی پر نوری تو

شدم دیوانه ای در این زمانه

از آن اندام چونان حوری تو

چه نوشی می دهد نیشت عزیزا

از آن زن بودن و زنبوری تو

ببین احمد همی گشته خرابت

از آن خوش بویی و آن بوری تو

♥ شنبه هفدهم اسفند 1392 21:9 بـ ه دستانــ احمد ♥


طراح : صـ♥ـدفــ