X
تبلیغات
تنها تنها تنها

تنها تنها تنها

شعر و گیتار

عشششششششششششششششق

با سلام خدمت تمام دوستان

با اینکه مدت زیادی بود خبری ازم نبود ولی امروز اومدم یه تبریک از همتون بگیرم

من چند وقتیه نامزدی کردم امیدوارم همه شما دوستای مجردم به یه نوایی برسید

شوخی کردم

واقعا دوستش دارم و عاشقشم

همیشه عاشق باشید

تبریک یادتون نرههههههههههههههه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 19:23  توسط احمد  | 

سربازی

با سلام خدمت تمام بازدید کننده های گرامی

باید یه خبر بد به همه بدم اونم اینه که من دوشنبه 1.8.91دارم میرم سربازی

یه مدت نیستم

خیلی دلم براتون تنگ میشه

همتون رو دوست دارم این حرف قلبی منه

بغضم بهم اجازه نمیده چیز بیشتری بگم

فقط.........................

..............................به امید دیدار..................................

راستی نظر بذارید هروقت بتونم میخونمشون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 8:28  توسط احمد  | 

با تشکر از مینا

گاهی فکر میکنم کار تو از من سخت تر است
من یک دنیا دوستت دارم
وتو زیر بار این همه عشق قد خم نمی کنی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 8:27  توسط احمد  | 

سوال

بیشتر دوست دارید دوست بدارید یا مورد دوست داشتن قرار بگیرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کدوم زیباتره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 22:18  توسط احمد  | 

آهنگ پیچک ا ز ابی که خودم با گیتار زدمش و آکوردش

اینم از آهنگ پیچک ابی که خودم با گیتار زدم و خوندم امیدوارم خوشتون بیاد

خودم که خیلی دوستش دارم

راستی آکوردشم براتون گذاشتم

بزنید و لذت ببرید

دانلود آهنگ

دانلود آکورد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 9:27  توسط احمد  | 

"تنها دلیل بودن" از شاعر عزیز "ونوس"

باتومیگویم تو ای تنها دلیل بودنم
بهرتودرحال این پرپیچ ره فرسودنم
کاش...باردیگرزاده میشد لیک حیف
هیچ گوشی نشنوداز عمق دل نالیدنم
ای دریغا عمررا بیهوده باطل کرده ام
هست بهرروی تو دراین جهنم ماندنم
بازهم اشکم زدیده گشته جاری خوب من
هیچ چشمی نیست یک لحظه برای دیدنم
ای گل زیبای من از غم نمیگویم دگر
چون تورا دارم،توهستی مایه ی بالیدنم
کودک دلبند من بهرم تو لبخندی بزن
چون بدان وابسته شد یک لحظه هم آسودنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 11:18  توسط احمد  | 

"هرکی تورو ازم گرفت"که نمیدونم از کیه

هرکی تو رو ازم گرفت الهی بیچاره بشه

روز قیامت که رسیدمجرم و اواره بشه

به اب و اتیش میزنم فکرت نمیره از سرم

میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشق ترم

طفلی دل عاشق من نشد تو رو نگه داره

فقط یادم میاد نوشت

                                چشماتو خیلی دوست داره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 22:2  توسط احمد  | 

شعر هوایی شده ام که با تمام دیوانگیم نوشتم.میدونم خوشتون نمیاد

منم که عاشق میخوانه شده ام

دیوانه ی دیوانگیه مردانه شده ام
احساس من آن شیشه شکسته است
چون من چرخ زندگانی شده ام
زمین تراست و هوا آفتابی
چون که ابر بارانی شده ام
آرزویم این است که بمیرم
چون که بار اضافیه زندگانی شده ام
ماندنم عذاب و رفتنم دشوار
بسان فقیر دست خالی شده ام
دلم سیاه و روحم چرکین است
چون که عاشق دنیای نامردی شده ام
دستم کوتاه و عرشت بلند است
چون که بنده ی پست دنیایی شده ام
خواهم این عمر به پایان برسد
چون که ننگ خود و خواندانی شده ام
زندگی بد است و بدتر از بدتر
چون سیاه بخت جاودانی شده ام
کاش نبودم نبودم و نابود بودم
بسان جسم اینجا و روح آنجایی شده ام
فرشتگان بنوازید صور زندگیم را
چون که  عاشق آنجایی شده ام
غمم زیاد است و عمر طولانی
چون لجن به لجنزاری شده ام
خدایا بگیر دو دست مرا
چون که کافر به خود و خدایی شده ام
احمد نکن حمد و بزن تیغ آخر را
چون که دیوانه در زمین و هوایی شده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1391ساعت 9:55  توسط احمد  | 

فریدون مشیری:

"ای امیدناامیدی های من "
برتن خورشید میپیچدبه ناز
چادرنیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک،درپهنای دشت
تشنه میمانددراین تنگ غروب
ازکبود آسمانها،روشنی
میگریزد جانب آفاق دور
درافق،برلاله ی سرخ شفق
میچکدازابرها باران نور
میگشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ میگیرد به بر.
بادوحشی میدوددرکوچه ها
تیرگی سرمیکشداز بام و در
شهر،میخوابد به لالای سکوت
اختران نجواکنان بر بام شب
نرم نرمک باده ی مهتاب را،
ماه میریزد درون جام شب
نیمه شب،ابری به پهنای سپهر
میرسداز راه و میتازد به ماه
جغدمیخنددبه روی کاج پیر
شاعری میماندو شامی سیاه!
دردل تاریک این شبهای سرد،
ای امیدناامیدیهای من!
برق چشمان تو،همچون آفتاب
میدرخشدبررخ فردای من.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 9:48  توسط احمد  | 

ای کاش

کاش سیاهیه پیشانیها را دنیا میدید ولی دنیا نمیدید..........

کاش بختهای سیاه ، بدشانسیها ، فریاد سکوتهای قلب ، سکوتهای خفته در فریاد

روزی به پایان میرسید.............

کاش کاش کاش..............

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 22:13  توسط احمد  | 

"عصیان" فروغ فرخ زاد

به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم
زپایم بازکن بندگران را
کزین سودادلی آشفته دارم
بیا ای مرد ای موجودخودخواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگرعمری به زندانم کشیدی
رهاکن دیگرم این یک نفس را
منم آن مرغ،آن مرغی که دیریست
به سراندیشه ی پرواز دارم
سرودم ناله شددرسینه ی تنگ
به حسرتها سرآمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من بایدبگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیابگشای درتا پرگشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگربگذاریم پروازکردن
گلی خواهم شدن درگلشن شعر
ولی ای مرد،ای موجودخودخواه
مگوننگ است این شعرتوننگ است
برآن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است،تنگ است
بیابگشای در تاپرگشایم
بسوی آسمان روشن شعر
اگربگذاریم پروازکردن
گلی خواهم شدن درگلشن شعر

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1391ساعت 22:7  توسط احمد  | 

گوته:

گوته:

درجسارت،نبوغ وقدرت سحرآمیزی نهفته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 9:7  توسط احمد  | 

فریدون مشیری:"بهترین بهترین من"

زردونیلی و بنفش
سبزو آبی و کبود!
بابنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبح های زود
دربنفشه زار چشم تو
من زبهترین بهشتها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام.
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من ازتو پرشده ست
آه!
درتمام روز
درتمام شب
درتمام هفته
درتمام ماه
درفضای خانه،کوچه،راه،
درهوا،زمین،درخت،سبزه،آب،
درخطوط درهم کتاب،
دردیارنیلگون خواب!
ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!
بی تومن به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.
ای نوازش توبهترین امیدزیستن!
درکنارتو
من زاوج لذتی نگفتنی گذشته ام.
خوب خوب نازنین من!
نام تومراهمیشه مست میکند
بهترازشراب
بهترازتمام شعرهای ناب!
نام تو،اگرچه بهترین سرودزندگیست
من ترا به خلوت خدایی خیال خود:
"بهترین بهترین من"خطاب میکنم،
بهترین بهترین من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 9:1  توسط احمد  | 

امید

زندگی را می توان آغاز کرد

روح و جسم را با زمین دمساز کرد
گر بسازد با دلم این روزگار
می توان امروز عشق ابراز کرد
بس جفاها شد بر این قلب حزین
می شود با این، حزن هم ساز کرد
گر شکسته پای من در این مسیر
می توان با پای لنگ آغاز کرد
زندگییم بود غم در این میان
می توان این زندگی با ساز کرد
گر جهان باشد دخی اندر میان
می توان با این دنی بس ناز کرد
ریخته است پرهای من در این زمان
می توان بی پر به اوج پرواز کرد
گر بیابی عقل خوش روی خوشی
می توان این شعر را آواز کرد
پس شنو دادار من اسرار من
می شود این عشق را آغاز کرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 15:40  توسط احمد  | 

ویلیام تن

ویلیام تن:

عقل بی عاطفه خطرناک است وعاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست،آدم کامل آن است که هم عقل دارد هم عاطفه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 11:43  توسط احمد  | 

قبرم بکن

قبر عشقم را بکن مستم بکن
در دل خاک وطن دفنم بکن
گر ندارم همدمی اندر میان
با هوای خاک محشورم بکن
این زمان نامرد مردی میکند
در دل مردم نامردی بکن
گر نباشد مهر و سازش در دلان
مهر را خاموش خنجر جا بکن
من ندیدم گرم خویی در میان
پس بیا نزدم تو هم سردی بکن
در گلستان بوی خوش ساطع شود
تا توانی این گلان را بو بکن
گر تومیگردی پی بوی خوشی
گویمت این را رها آن رو بکن
پس چرا گیجی چرا خوردی زمین
ایست برپا یک نگاه آن سو بکن
آری این رسم است رسم زندگی
چرخشی دور خود و کندو بکن
تو نیابی بوی خوش طعم خوشی
چشم را بربند تو زنبوری بکن
کوده باشو نیش زن بر قلبها
دشمنی با نیش بر خویشت بکن
دوستی عمرش کم است دردش زیاد
دشمنی را پیشه ی مردی بکن
من بخوردم زخمها از خویش خود
توبه کن نامرد باش مردی بکن
این زمان عاشق بسان شیشه است
بشکن این شیشه دلش را خون بکن
گر تو داری بس علاقه بر غدیر
بعد و قبلش اینچنین قربان بکن
چون بدیدم این دنی گویم تورا
خاک بر سر برسرت بر سر بکن
پس ندارد این جهان آخر خوشی
تو بیا مردی و هی مردی بکن
من همی دل بر معادت بسته ام
پس بیا دوستی و بس دوستی بکن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 22:25  توسط احمد  | 

شعر طنز جالب از محمد نظری ندوشن

یه شعر طنز خیلی جالب که امیدوارم خوشتون بیاد

تقدیم به همه مجردها

خواندن شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 23:39  توسط احمد  | 

کاش نمی آمدم،نبودم و نمیماندم (تولدم تسلیت باد)

تولد مرگ و مرگ تولدت مبارک

کاش هیچ وقت در این روز .............

                     این موجود سیاه بخت یعنی من

                                  به دنیا نمی آمدم.............................


31/6/1368

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 18:56  توسط احمد  | 

پروفایل

پروفایلم را از امروز فعالش کردم میتونید ازش استفاده کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 14:7  توسط احمد  | 

رهایم کن

الا ای ابر بارانی رهایم کن

الا ای روح زندانی رهایم کن

در این دنیای بی رنگ زمانم

تو ای دنیای جسمانی رهایم کن

چرا مهرم جوابش ضرب شلاق است

تو ای قلب پر از عشقم رهایم کن

میان لیلی و مجنون جفا مد شد

تو ای لیلای مجنونم رهایم کن

تو دنیای بسان دست و من تیرم

تو ای دست به زه تیرم رهایم کن

برایم مرگی ای بازدم

تو ای دم ای پس از بازدم رهایم کن

در این ظلمت فقط یک نور می بینم

تو ای نورم دلیل ظلمت روحم رهایم کن

چو بغضی در گلو دفنم

تو ای بغض گلو قبرم رهایم کن

بسان اشک در چشم فقیرانم

تو ای اشک درون چشمم رهایم کن

در این جسم است این روح گرفتارم

تو ای جسم کفن روحم رهایم کن

خیالم نزد او امن است آلامم

تو ای یارم خدای من رهایم کن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 13:31  توسط احمد  | 

دالایی لاما

دالایی لاما: اگرکسی یکبار به تو خیانت کرد،این اشتباه اوست،اگرکسی دوبار به تو خیانت کرد،این اشتباه توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 12:6  توسط احمد  | 

فریدون مشیری:"ساقی"

کاش میدیدم،چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست!

آه،وقتیکه تو،لبخندنگاهت را
میتابانی
بال مژگان بلندت را
میخوابانی

آه وقتی که توچشمانت ،آن جام لبالب ازجاندارو را
سوی این تشنه ی جان سوخته، میگردانی

موج موسیقی عشق
ازدلم میگذرد
روح گلرنگ شراب
درتنم میگردد

دست ویرانگرشوق
پرپرم میکند، ای غنچه ی رنگین! پرپر!

من درآن لحظه که چشم تو به من مینگرد
برگ خشکیده ی ایمان را
درپنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را

درآتش سبز!
نورپنهانی بخشش را

درچشمه ی مهر
اهتزاز ابدیت رامیبینم
بیش ازاین،سوی نگاهت،نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت رایارای تماشایم نیست
کاش میگفتی چیست

آنچه ازچشم تو تا عمق وجودم جاریست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 12:2  توسط احمد  | 

سقراط

سقراط:کسی که دارای عزمی راسخ است،جهان را مطابق میل خویش عوض میکند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 11:46  توسط احمد  | 

با تشکر از ونوس

اردبزرگ:آدمیانی که بادیگران رو راست نیستند باخود نیز همین طورند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 12:44  توسط احمد  | 

شعر باران که نمیدونم شاعرش کیه

سوختم...

باران بزن شاید تو خاموشم کنی...

             شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی...

                                      بزن باران ، من سراپای وجودم آتش است...

پس بزن باران ، بزن شاید تو خاموشم کنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 12:40  توسط احمد  | 

شعر ترکی کیمیا از پدرم شکراله رزمی (فرهاد)

های آقالر الدن وردم چراغم

هجرانندن تی تی رییر دوداغم

گزم یاشی یولا دوشب قارداش لار

قورویبدی ال آیاق بوخاغم

هر گل گورم ایسلایارام بولونماز

بی گل الب گلینگ گرینگ بو باغم

هچ گل دودماز داها منم سراغم

چل چناری نازلی قزم کیمیا

طاووس کیمینگ ناز ادیردینگ جانانم

بلبلدینگ گلرمه مستانم

پر چکدینگ سن بهشته خوب فرشته

الدن گدی جسمم،روحم،روانم

ارگ یوخدی داها قزم سوز دیم

آپاروبنگ صبرم،فکرم،توانم

ارگدن هچ چخمز مهرنگ جیرانم

آتا یاری نازلی قزم کیمیا

جیراندینگ بو الکده گذردینگ

کیلیگ کیمینگ ازینگه سن بزردینگ

آناینگ خوب یولداشی دینگ ناز قزم

خوب گزردینگ بیزم جیگر ازردینگ

تارو سنه ورمشدی عقل و هوش

خوبو،پسی بیربیردن خوب سوزردینگ

سز چالاندا هل و میخک دوزردینگ

بهشت ناری نازلی قزم کیمیا

قزل گلم پرپر الدینگ یاز چاغی

بی گل ادینگ هم گلستان هم باغی

پرواز ادینگ گدینگ سن بو دیاردن

حک ایلادینگ اریمزه غم داغی

رحمینگ گلسن آتانگه هم آنانگه

گاهدن گاه سن بیزدن آل بیر سراغی

کمک ایلا بیزه چکگ بو داغی

سنی تاری نازلی قزم کیمیا

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 0:53  توسط احمد  | 

شباهنگ"فریدون مشیری"

باورنداشتم که گل آرزوی من
بادست نازنین تو برخاک اوفتد
بااین همه هنوز به جان میپرستمت
بالله اگرعشق ،چنین پاک اوفتد.
میبینمت هنوزبه دیدارواپسین
گریان درآمدی که"فریدون خدانخواست"
غافل که من بجزاو خدایی نداشتم
اما دریغ ودرد،نگفتی چرانخواست!
بیچاره دل ،خطای تودر چشم او نکوست
گوید به من "هرآنچه که او کردخوب کرد"
"فردای ما"نیامدوخورشیدآرزو
تنها سپیده ای زدو آنگه...غروب کرد
برگورعشق خویش شباهنگ ماتمم
دانی چرانوای عزاسرنمیکنم؟
تو،صحبت محبت من باورت نبود
من،ترک دوستی زتوباورنمیکنم.
پاداش آن صفای خدایی که درتوبود
این واپسین ترانه ترایادگارباد
ماندبه سینه ام غم تویادگارتو
هرگزغمت مباد و خداباتویارباد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 0:20  توسط احمد  | 

علی (ع)

علی (ع):

وقتی از یک در فقر وارد شود از در دیگر ایمان خارج می شود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 14:5  توسط احمد  | 

شعر فقر (البته نمیدونم شاعرش کیه ولی خیلی زیباست)


یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید...؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 13:59  توسط احمد  | 

شعر بسوخت از حافظ(باتشکر از دوست خوبم سما)

سينــــه از آتـش دل در غم جانـانـه بسوخـت

آتـشــي بـود در اين خـانـه كه كاشانه بسوخـت

تـنــم از واسـطــه دوري دلـبــر بـگـداخــــــت

جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانـــه بسوخـت

سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم دل شمع

دوش بر مـن ز سر مهـر چـو پروانـه بسوخـت

آشنـائـي نه غريـبـست كه دلسـوز مـن است

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخـت

خـرقـــــه زهـد مـرا آب خـــــرابـات ببــــــرد

خـانـــه عقـل مـرا آتـش مـيـخـانــــه بسوخـت

چـون پيـالـه دلم از تـوبـه كه كـردم بشكسـت

همچـو لالـه جگـرم بي مـي و خمخــانه بسوخـت

ماجـرا كم كـن و بازآ كـه مـرا مـردم چـشـــــــم

خـرقـه از سـر بـدرآورد و بشـكـــرانـه بسوخـت

ترك افسـانـه بگـو حـافــظ و مـي نـوش دمي

كه نـخـفـتـيـم شـب و شمـع بافسانـه بسوخـت

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 16:50  توسط احمد  |