>textarea/< تنها تنها تنها


تنها تنها تنها

شعر و گیتار

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند....        

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

... لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

#فریدون_مشیری

♥ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴ 0:25 بـ ه دستانــ احمد ♥
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. ... مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
♥ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ 18:29 بـ ه دستانــ احمد ♥
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم. خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان. بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم. خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟ خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود! خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد… بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
♥ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ 18:26 بـ ه دستانــ احمد ♥
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافراندر صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان پزشک مراجعه نمی کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
♥ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ 18:23 بـ ه دستانــ احمد ♥
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ. پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید. آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد : آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است ...
♥ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ 18:20 بـ ه دستانــ احمد ♥
دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ... يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد! صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده... دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت... پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود: تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت...
♥ جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ 0:52 بـ ه دستانــ احمد ♥
بچه ها منتظر تبریکاتونم امروز سالگرد نامزدی و عشق از دست رفتمه تو یه کلمه داغونم کاش روز مرگم باشه
♥ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ 8:46 بـ ه دستانــ احمد ♥
موهای یک زن خلق نشده برای پوشانده شدن یا برای باز شدن در باد یا جلب نظر یا برای به دنبال کشیدن نگاه موهای یک زن خلق شده برای عشقش که بنشیند شانه اش کند , ببافد و دیوانه شود... عطر مو های یک زن فراموش شدنی نیست! وقتي خدا مي خواست تو را بسازد چه حال خوشي داشت، چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها .... خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را دوست دارم. دوست دارم یه بار بشینم موهاتو شونه کنم یه چند تارش بریزه .بگم اینارو میبینی ؟؟؟ بگی اره ..!!! منم بگم با همه دنیا عوضش نمیکنم دنیــــا فهمـید خیلی حــقیر است وقتی گفتم : یک تارمــوی "تــــــــــ♥ـــــــو " را به او نمیدهم...
♥ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ 2:33 بـ ه دستانــ احمد ♥
امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم. ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهي هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون. بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود. 7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد. دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد. منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي. بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد. منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد . از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت . منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد. ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت. در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد. منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند. بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت. ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده. در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش. حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد. يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت و با علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت. بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند. منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش. ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت. منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد . ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد . منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده . منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي و با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله. وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكترو گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي و گفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم. سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت. دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه... منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت. فردا روز تولدش بود...
♥ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ 2:20 بـ ه دستانــ احمد ♥
از دوستای خوبم بابت راهنمایی هاشون ممنونم.هیچ وقت فراموشتون نمیکنم چون در سخت ترین روزای عمرم و زمانی که خیلی تنها بودم شماها یار و یاورم بودین.دوستتون دارم... مخصوصأ شما داداش ایلیا.برادری فقط به همخون بودن نیست دوستای خوب بهترین برادر و خواهرهای آدم هستن
♥ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ 20:38 بـ ه دستانــ احمد ♥
رامین جان قالب وبلاگمو تو ادامه مطلب گذاشتم اگ درستش کنی برام تو نظرات بذاری ممنون میشم؛مرسی
... ادامـ ه حرفـامـ ...
♥ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ 17:28 بـ ه دستانــ احمد ♥
رامین جان چطور باید این کد رو بردارم؟بهم بگی ممنون می شم
♥ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ 23:37 بـ ه دستانــ احمد ♥
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ : ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ ﻟﺤﺎﻓﻪ ﻣﻦ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﻟﺸﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﭘﻨﺒﻪ ﻧﺮﻡ ﺑﻮﺩ ...! ﭼﺮﺍ ﺍﻻﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻩ؟ ﺑﺎﺑﺎ؟ ﭼﺮﺍ ﻻﻣﭗ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟؟ !!! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ! ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯿﺎﺩ؟ ... چرا ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻮ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺧﻪ?! ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ...! ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺷﺴﺘﻦ؟ ﻋﺸﻘﻢ?ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ... ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ... چرا ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ... ﺍﺭﺯﺷﻤﻮ نفهمیدی ......
♥ یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ 2:15 بـ ه دستانــ احمد ♥
یه روز بهم گفت: »می خوام باهات دوست باشم؛آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام« بهش لبخند زدم و گفتم: »آره می دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام« یه روز دیگه بهم گفت: »می خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام« بهش لبخند زدم و گفتم: »آره می دونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام« یه روز دیگه گفت: »می خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام« بهش لبخند زدم و گفتم: »آره می دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام« یه روز تو نامه ش نوشت: »من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام« براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: »آره می دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام« یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: »من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام« براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: »آره می دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام« حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه )من هنوز هم خیلی تنهام
♥ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ 19:40 بـ ه دستانــ احمد ♥
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:"دوستت دارم بابایی"
♥ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ 4:10 بـ ه دستانــ احمد ♥
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباس هاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه ، میرند تو . مریم ، ناز مامان و بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده . لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده ! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست ، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه ؟ همیشه آرزوت همین بود ؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
♥ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ 21:17 بـ ه دستانــ احمد ♥
کسی میدونه چرا خدا از من راضی نمیشه و جونم رو نمیگیره؟اگه میدونه بهم بگه! ایلیا جان کار من از این حرفا گذشته دیگه دلیل و قدرتی برای دریافت و ایجاد آرامش ندارم.به هر حال از نظرات و کمکات سپاس گذارم...
♥ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ 15:11 بـ ه دستانــ احمد ♥
شکسته ام می فهمی؟ به انتهای بودنم رسیده ام! اما اشک نمیریزم، پنهان شدم پشت لبخندی که خیلی درد می کند
♥ جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ 15:9 بـ ه دستانــ احمد ♥
خدایاااااااا زندگی ات مانند حرف پسر بچه ایست که گریه کنان به مادرش میگفت: "هم میزنی و هم میگی گریه نکن"
♥ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ 16:37 بـ ه دستانــ احمد ♥
کجایی مرگ؟ چرا دیگر سراغ از من نمی گیری؟ کجایی مرگ؟ مگـــر از مـن گــریزانی؟ چنان دلشوره دارم من،چنان دلتنگ دیدارم! که گویی آسمان هم از حضورم شکوه ها دارد! دل من خواب می خواهد کمـے آرامش مـطلق! بیا ای مرگ،بیا از غـــــم رهـــایم کن...
♥ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ 8:19 بـ ه دستانــ احمد ♥
مردگان را هفته ای یک بار یادی می کنند/من چه گویم که به دنیایم ز مرده کمترم
♥ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ 4:14 بـ ه دستانــ احمد ♥
دلم از هرچی نامردیه گرفته!از اونایی ک اسرار آدمو فاش میکنن!از اونایی که آدمو به هیچ میفروشن که خرابش کنن که نابودش کنن!ولی منم خدایی دارم که از حقم نمیگذره. عزیزم بهترینم این دنیا برای رسیدن ما به هم خیلی کوچیک بود!توی اون دنیا منتظرتم.دوستت دارم نفسم،عشق قشنگم،تاروپودم،همه هستی من...
♥ یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ 15:21 بـ ه دستانــ احمد ♥
هر روز که میگذره بیشتر جای خالیتو حس میکنم؛از صمیم قلب دوست دارم؛اشکهام شدن بارون و بارونم شده رودخونه و رودخونم شده دریا؛دیگه هر روز دارم برات دریا دریا اشک میریزم ای زیباترین زیباها؛عاشقتم ف.... عاشقتم؛نبودنت داره روز به روز بیشتر ذوبم میکنه.نمیدونم باید چیکار کنم نفس!فقط میدونم خیلی دوست دارم و عاشقتم.اینارو تو وبلاگم مینویسم تا دنیا هم میزان عشقم به تو رو بدونه!دوست دارم دوست دارم دوست دارم...
♥ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ 15:27 بـ ه دستانــ احمد ♥
کاش در کنارم بودی تا برایت میسرودم،دیگر نه از دل،از درد دل،از احساس و عواطف درونم،ای زیباترین مخلوق خدا. کاش بودی تابرایت دوباره میخواندم: می از پیمانه ی حافظ به شور عشق می نوشم و یا به سروده ی خودم: این شراب از دست تو نوشیدنیست/میخورم تا جان شود باده پرست کاش بودی درکنارم،با تمام وجود و از اعماق دلم دوستت دارم ای تمام هستی من...
♥ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ 22:50 بـ ه دستانــ احمد ♥
باسلام... از دوستای گلم بابت نظراشون تشکر میکنم ولی بعضی از نظرهارو تأیید نمیکنم که خودشون میدونن با کیا هستم؛ به نظرم آدم صفتهایی رو که درخور وجود و شخصیت خودشه رو نباید به بقیه بده! نظر شما دوستای گلم چیه؟؟
♥ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ 2:25 بـ ه دستانــ احمد ♥
سلام به دوب دوست خوبم ایلیا؛باتشکر از نظرات؛من چون باگوشی میرم تو اینترنت نتونستم برات نظر بذارم؛وبلاگ خیلی جالبی داری؛از نوع تفکراتت خیلی خوشم اومد؛ادامه بده؛هر روز وبلاگتو چک میکنم؛موفق باشی!!!
♥ چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ 4:38 بـ ه دستانــ احمد ♥
از یه چیز تو زندگیم خیلی بدم میومده و متنفرم اونم دروغه.تمام کسایی که دروغ گفتن و میگن رو به خدا میسپارمشون تا خودش انتقام دل شکسته ی من و اونی که عاشقشم و عاشقمه رو به عدالت خودش ازشون بگیره چون هیچوقت نمیتونم یه دروغگو رو ببخشم
♥ دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ 23:43 بـ ه دستانــ احمد ♥
سلام دارم به اون اونکه خدامه/درست کرده منو دایم باهامه.همونی که میگفت بد تو کاراش نیست/وجودش مثل نور تو شبامه.میخوام امشب برای اون بگم تا/ببینه دیگه غم توی صدامه.بگم از عشق پاکم با عزیزم/که دوریش درده و مرگ گلامه.از اون که هرچی میگفتم میگفت چشم/مث غول چراغ قصه هامه.چه دنیایی میساختیم ما برا هم/میگفتیم شکر خدا دنیا به کامه.همش وقتی به آینه چشم میدوختم/میدیدم خنده دایم رو لبامه.لبایی که رو لبهات من میذاشتم/میگفتی احمدم نور چشامه.ولی روزای خوش دیگه تموم شد/گرفتند حالی که تو لحظه هامه.نخوردیم از غریبه از خودی بود/یکی از تو منم کل کسامه.دیگه افسوس شب و روز کارمونه/شدم عاشق به عشقت این گنامه.بذار این درد دل اینجا تموم شه/دیگه سنگ بدی حالا تو رامه.ببین احمد شده تنهاو بی کس/بدون اونکه چون بال و پرامه
♥ دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ 2:23 بـ ه دستانــ احمد ♥
محاسبات؟؟ بچه ها چرا برا دوست داشتن کلمه محاسبه رو به کار میبرین؟هیچوقت کسی رو ندیدم که عاشق خودواقعیم باشه که اونم ازم گرفتن؛من نه پول نه سواد آنچنانی نه تیپو قیاقه آنچنانی نه خانواده آنچنان بزرگ و... ندارم با اینکه از هرچی خدا بهم داده راضیم و شکرش میکنم به غیر از دوچیز که دندون لق بودن و کشیدم انداختمشون دور تادیگه راحت باشم؛بچه ها عشق واقعی رو فقط میشه حس کرد؛با دلی که خدا توشه و هیچوقت دروغ نمیگه و من اینو احساس کردم؛این برام مهم بود چون به خدای وجود خودم ایمان دارم؛تاآخرعمرم فراموشت نمیکنم پاکترین عشقم و دوستت خواهم داشت...
♥ یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ 15:27 بـ ه دستانــ احمد ♥
به نام اونکه تمام وجود من رو آفریده و تمام دردهارو میده و خوبیهارو میگیره،بدشانسیهارو میده و خوش شانسیهارومیگیره.دلم پره اگه ب خدام گیر ندم به کی بدم؟تمام وجودم داره آتیش میگیره؛کسی که صداش مرهمه وجودم بوده رو ازم گرفت؛راسته میگن وقتی یه مدت از غیبت یکی بگذره اونموقع شدیدتر نبودشو حس میکنی؛داغونم؛فقط میدونم دوسش دارم و عاشقشم بدون هیچ دلیلی چون عشق از وجود سرچشمه میگیره و دلیل نمیخواد؛از خدامیخوام تمام عمرمو بگیره و ب نامزد از دست رفتم بده؛تمام درداشو بده به من تا فقط شادیشو ببینمو از خوشبختیش لذت ببرم؛بچه ها بغض و اشک اجازه بیشتر نوشتن رو بهم نمیده... دوستت دارم تمام هستیم...عشق قشنگم...
♥ شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ 16:57 بـ ه دستانــ احمد ♥


طراح : صـ♥ـدفــ